حكيم ابوالقاسم فردوسى
440
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
خورش و پنجاه بار مايهء پرورش برنهيد ، مگر به يارى يزدان آسان از بيابان بگذريم و بر ارجاسب بدكُنش ديو خوى دست يابيم . خوان هفتم ، گذشتن اسفنديار از رود و كشتن گرگسار را چون شب در رسيد بُنه بر نهادند و برفتند ، ولى چنان كه گرگسار گفته بود بيابان بىآب و خشك نبود و چون مسافتى بيشتر پيمودند سپهدار كه در پيش لشكر مىراند به ژرف دريايى گسترده كه پيش رو ساروانان از ناآگاهى در آن افتاده بود و غرقه شده بود رسيد . به تلخى به گرگسار گفت : اى ديو خوى بدمنش ، نگفتى بيابانى گسترده در پيش است كه نشانى از آب و گياه در آن نيست ؟ مرد تورانى كه اميد از جان خود بريده بود ، چنين داد پاسخ كه مرگ سياه * مرا روشنايى است چون هور و ماه نبينم همى از تو جز پاى بند * چه خواهم ترا جز بلا و گزند ؟ سپهبد مصلحت را بر او گزند نرساند . خنديد و گفت : اگر بر رويين دژ پيروز گشتم ترا فرمانرواى آنجا مىكنم ، و بر كسان و بستگان تو هرگز بدى و ستم روا نمىدارم . آن گاه اسفنديار و سپاهيانش از دريا به كناره شدند ، و به ده فرسنگى رويين دژ رسيدند . سپهبد گرگسار را پيش خواند ، و گفت : راست بگو اگر سر ارجاسب را به كين خواهى لهراسب جدا كنم ، كُهرم را به كين فرشيد ورد ، اندريمان را به كين خواهى سى و هشت تن از بزرگان بكشم ، و زنان و كودكانشان را اسير كنم تو شاد مىشوى يا غمگين . ؟ به شنيدن اين سخن گرگسار دگر بار پريشان حال و آشفته دل گشت ، بر سپهبد نفرين كرد و گفت : همه اختر بد به جان تو باد * بريده به خنجر ميان تو باد به خاك اندر افگنده پر خون تنت * زمين بستر و گرد پيراهنت رفتن اسفنديار به رويين دژ به جامهء بازرگان اسفنديار از جواب گرگسار خشمگين گشت ، و او را كشت . آن گاه بر باره نشست ، و راه رويين دژ در پيش گرفت . چون نزديك آن